باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 4 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

اشتباهات شیرین

دخمل نازم با اینکه خیلی بزرگ و خانم شدی و خیلی شیوا و بلیغ صحبت میکنی گاهی کلمات رو جوری ادا میکنی که من دلم ضعف میره و با اینکه جناب پدر اصرار دارن که من درست اداش کنم که شما یاد بگیری ولی من با شیطنت آلوده به لذت اشتباهشو تکرار میکنم مثل : بموره : بمیره  هرگم : هردم  رزد (razd): یزد ترشبه : تربچه گدبنن : گردنبند (البته این مربوط به مدتها پیش الان درستشو میگی) بعد از (هر) هر کلمه ای بیاد صدای گ میده از نظر شما مثل هر گف ( هر وقت ) و هر گم جدیدا متوجه هوش موسیقیایی شما شدیم که بعدا از شنیدن هر آهنگ برای اولین بار ریتمش رو یاد میگری و با صدای آروم زمزمه میکنی  حدودا یه ماه پی...
13 اسفند 1391

قوانین و اصرارها

چند وقتی بود قوانینی برای خونه وضع کردیم که یکیش اینه که سر هر وعده غذایی باران خانم که خیلی جنب و جوش داره تا اتمام غذاش یا سیر شدن از جاش بلند نشه یکی دیگه از قوانین اینه که سر هیچ وعده غذایی جناب تلوزیون که تو اکثر خونه ها تبدیل به شخص ثالث شده در خانه ما البته (خامس) اجازه روشن بودن نداره و این یکی از قوانین مهمه البته یکی دوبار پیش اومد که شام خوردنمون مصادف شد با برنامه مورد علاقه مون که همگی دنبالش میکنیم و باران خانم که یکی از مامورهای اجرای قانون ( خاموش کردن تلوزیون) وقتی میخواست تلوزیون رو خاموش کنه من میگفتم یه وقتایی استثنا و میشه قانون رو اجرا نکرد خودمم قبول دارم کارم کاملا اشتباه بود و این باعث شد صبحا که باران میخواد صبحانه...
13 اسفند 1391

اولین آزمایش خون

دیروز رفتیم آزمایشگاه که آزمایشی که دکتر برات نوشته بود رو انجام بدیم اولش سعی کردم راضیت کنم آزمایش بدی با اینکه هیچ پیش زمینه ای از آزمایش دادن نداشتی اصلا با حرف قبول نکردی من به بهانه نشان دادن تابلویی که تو اتاق خونگیری بود بردمت اونجا نشستیم رو صندلی دو نفر از کارمندای ازمایشگاه تلاش کردن با پرسیدن سئوال حواستو پرت کنن ولی مگه میشد صدای جیغ ت آزمایشگاه رو پر کرده بود و ذل زده بودی به سرنگ خونگیری هر کاری کردم که نگاه نکنی فقط جیغ میزدی و نگاه میکردی منم چون از بچگی مشکلی با آمپول نداشتم با بی رحمی خیلی هم اصرار نکردم تا لحظه آخر نگاه کردی و جیغ زدی و کولی بازی در آوردی اما از این جیغ و دادها بدتر رو گذاشتی واسه وقت...
6 اسفند 1391

عکاسی که میو میکرد

یاد یه خاطره قدیمی افتادم تو خونه قبلیمون بودیم که یه تراس بزرگ داشت که هم از اتاق خواب در داشت هم از هال اوایل پاییز بود شبا هوا خنک بود ما درب تراس که تو اتاق خواب بود رو باز میزاشتیم و روزا که کمی هوا گرمتر بود میبستیم (جهت روشن کردن کولر ) اینا پیش در آمد این خاطره جالب  باران حدودا 11 ماهه بود داشتم طبق معمول با لباسای سال گذشتش تجدید خاطره میکردم میخواستم ازش عکس بگیرم دوربین بدست منتظر یه  لبخند بودم که باران بهم توجه نمیکرد دست بدامن ترفند صدای گربه در آوردن شدم تا نگام کنه دو سه بار اینکارو تکرار کردم که دیدم این میو کردنهای من جواب داره دوباره تکرار کردم دیدم بله درست میشنوم به بابا...
9 بهمن 1391

در سایه مهربان پدر

  چند روز پیش برای اولین بار (البته تو چند سالی که ما اینجا ساکنیم ) یزد برف بارید و باران نشسته بود پشت پنجره و به دونه های پنبه ای برفی که باد از کوهستانهای اطراف اورده بود و خیلی کم تراکم بود نگاه می کرد من دلم گرفت برای کودکم که خیلی تجربه دیدن و لمس کردن برف رو از نزدیک نداشت بردمش تو حیاط که بارش برف قطع شده بود ولی از خوش روزگار پدر مهربان کودکش را به برف بازی در شهری مجاور یزد (تفت) که از آب وهوایی کوهستانی برخوردار دعوت کرد و بعد از کلی گشتن کنار خیابون یه جایی با برف تقریبا تمیز و دست نخورده که حدود 4 سانتی روی زمین نشسته بود پیدا کردیم که باران یک دل سیر برف بازی کرد و با باباش ادم برفی...
30 دی 1391